تا نسازد پای خود از سر طلبکارگهر


همچو غواصان نمی گردد گرانبار گهر

هر که راچون رشته دور چرخ پیچ وتاب داد


سربه آسانی برآرد از گره زار گهر

نیست در تسخیر دلها به ز همواری کمند


رشته از همواری خود شد گرانبار گهر

از پریشانی است دل ایمن چو خود را جمع کرد


بیمی از ریزش نداردجام سرشار گهر

می کند وحشت ز هر موجی چو تیغ آبدار


تا صدف از ساده لوحی شد گرانبار گهر

صلح کن ازدانه گوهر به اشک خود، که هست


بیش از دریا خطر درآب هموار گهر

می گدازد روح راآمیزش سیمین بران


رنج باریک آرد از قرب گهر، تارگهر

خواری روشن ضمیران پیش خیر عزت است


گردد از گرد یتیمی گرم، بازار گهر

شد فلک پرواز دل تاپابه دامن جمع کرد


بیشتر از بی سروپایی است رفتارگهر

از لب خامش صدف دندانه سازد تیغ را


بس که شد در عهد ما قحط خریدار گهر

هر سبک مغزی سخن نتواند از عارف کشید


گوش ماهی چون صدف نبود سزاوار گهر

انتقام خویش رااز مغز گوهر می کشد


رشته را چندان که لاغر می کند بارگهر

ره مده طول امل دردل که می افتد گره


بیشتر از رهگذار رشته در کارگهر

خودنمایی لازم نودولتان افتاده است


در گهر صائب نمی ماند نهان تارگهر